خرید بک لینک
تو را تمی توان فهمیدنه تو را نمی توان فهمید از آن هنگام که پروانه ها بال گشوده اند تاریخ دیگرگون شده است زیبایی دیگرگون شده است اگر فرض بگیرم هر بار حرکت پلکهایتپیله ی پروانه ای را می گشایدهزار هزار پرواز از چشمهایت آغاز شده است که زیبایی را به هوا و آسمان ببرند نه تو را از آن گاه دیرینه که پروانه ها بال گشوده اند نمی توان فهمید تنها کاری که می کنم شعرم را در تاریخی می نویسم که از فهمیدنت ناکام مانده ام ..

برچسب: نویسنده: آریا رضایی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1402 ساعت: 4:01

چرا نمی توانم
شعری بنویسم که در آن
آفتاب
ساده لوحانه و ولنگاری
طلوع کند
به گونه ای که نداند چرا
طلوع کرده است
و در درنگی کوتاه
آغشته به احساسی که پنجره ای اتاقم را
پوشانده است
حس کند سرد است
سرد
سرد
سرد
همچون دردناکی واژه های غمگین شعر من بر پوست رازناک زندگی

همچون حیرت مستمری
که در هر صبح با من
متولد می شود


ن.مقدسی

برچسب: نویسنده: آریا رضایی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1402 ساعت: 4:01

آن روز عصر را دوست دارم یادآوریش را دوست دارم همانطور که گفتم آنروز عصر را دوست دارم . از خیابانی طولانی می گذشتم دست در جیب شلوار قدم زنان بوالهوسانه تلو تلوخوران بی هیچ وسواسی برای رسیدن نگاهم گاهی به درختها که سایه هایشان بیش از حد انبوه شده بود و گاهی به سنگفرش کثیف آنروز عصر را دوست دارم وقتی از خیابان گذشتم وارد کوچه ای شدم یادم است ابتدای کوچه کمی سردم شد و بعدکوچه ای دیگر که هیچ درختی نداشت آن کوچه هیچ درختی نداشت و خانه ها در همان اوایل غروب ساکت و خاموش بودند حالا قدم زدن درست مثل رفتن به سمت مرگ بود آن عصر را دوست دارم یاد آوری آن عصر را دوست دارم قدم هایم باز هم آهسته تر شد و تاریکی را حس کردم که روی پوست صورتم می لغزید می لغزید و بعد می دیدم که چند ستاره روی پیرهنم چکه کرد تلوخوران بدون هیچ وسواسی سیاره هایی که به هم میخوردند را با تکان دادن دست از پیشانیم دور کردم آن روز عصرر را دوست دارم یاد آوری آن روز عصر را دوست دارم یادم نیست مرگ آهسته تر بود یا وجود من ..هیچ درختی نبودهوا مثل یک اشتباه همیشگی جریان داشت.......

برچسب: نویسنده: آریا رضایی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1402 ساعت: 4:01

صفحه بندی